«من عاشقت بودم احمق...شعور نداشتی بفهمی...»

« من ِ الاغ عاشقِ تو آشغال بودم...می‌فهمی...می‌فهمی؟»

 

 

کمتر کسی رو میشه توی این دوره زمانه دید که تا بحال با این جملات آشنایی نداشته باشه ! اگرچه شاید این نحو ادبیات زیاد مناسب نباشه ولی احتمالا هر کدوم از ما برای یک بار هم که شده این جمله رو شنیدیم این جملات با وجود پارادوکس موجود یک ظرافت خاصی داره که همه ما ها رو به طور ناخودآگاه مجبور به استفاده از این جملات می کنه ! این جملات ترکیبی است از غرور و حسرت ، که توی اون گوینده از یک طرف بدنبال این هست که طرف مقابلش رو بکوبه و از طرف دیگه خودش رو کاملا وابسته به رابطه می دونه !

 البته نمی دانم که واقعا اسم این رو بشه گذاشت ظرافت ، راستی چه جملات دیگه ای از این نوع می شناسید که شامل همین پارادوکس ظریف هست !

 

پ.ن ۱. شانزدهمین نمایشگاه کتاب زندگیم رو رفتم ، نمایشگاه کتاب رفتن تقریبا برای من یک عادت سالیانه حساب می شد ، حس خوندن کتاب ، حس قرار گرفتن توی محل نمایشگاه که پر بود از یک حس نوستالژی و یک دنیا خاطره ، ولی درست مثل همه اتفاقات زندگی ! یک روز همه چی خاطره می شه ! نمایشگاه کتاب هم برای من به خاطره پیوست ! بعد از اینکه برای اولین بار نمایشگاه کتاب رو در محل مصلای تهران و حضور تعداد محدودی از ناشران را شاهد بودم ! حالم از هز چه کتاب و کتابخوانی بود بهم خورد و تصمیم گرفتم به همون غوطه خوردن توی شهر کتاب کفایت کنم ! که هم زحمتش کمتره ، هم هواش بهتره ، هم توش کتاب بدرد بخورتر بیشتر گیر میاد !البته به قول اون آقا نمایشگاه کتاب نشون داد که در ایران دین و علم با هم عجین شده است ! بگذریم که علت عقب ماندگی مطلق علمی ما هم همین دین هست که با همه چی ما عجین شده است ! و به محض اینکه نمایشگاه وارد مصلا شد ، این معنویت شدید من رو زده کرد و با خودم عهد کردم تا نمایشگاه در این محیط روحانی هست ، پایم رو توی این محیط روحانی نگذارم !

 

پ.ن ۲ . در بین این همه خبر بد ، شاید چاپ مجدد روزنامه شرق که تا حدودی تغییر کرده غنیمتی باشه !

پ.ن ۳. سرم یک مقدار شلوغه واسه همین دیر به دیر آپ می کنم ! البته نه کنکوری دارم و نه امتحان پایان ترم خوشبختانه !

/ 30 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارزو

پست قبليت خيلی قشنگ بود

مريم

سلام. هيچ وقت نمی تونم با خيال راحت توی نمايشگاه کتاب بخرم .بيشتر نمايشگاه بدرد کتاب های درسی می خوره حيف شهر کتاب نيست!

شايان

سلام ، روزنامه شرق ديگه مثل سابق نيست ! تيم تحريريه کاملا دگرگون شده. قبليا همه رفتن !

lady bird

اوه خوش به حال خودم که تا همیم امسال نمایگشاه مصلی است تحریمش کردم...و نرفتم که پشیمانی نداشته باشم...حالا دیر آپ میکنی میخوای دیر هم یر بزنی؟ راستی من به روزم تو نامه دلتنگیم به یکی از همین مدل پارادوکسها بر میخوری البته نه در جمله که در کل نامه!!!خوشحال میشم بیای.

نازنين

بادرود...دوست من نمی دانم چه بگويم جز اينکه من هم با تو همدلم اما در اين مورد که سرت شلوغ است و نمی توانی بنويسی موافق نيستم هر چه می توانی بنويس برايت آرزوی سربلندی و پيروزی دارم

حميد (درکوچه باغهای بيابان)

....دلم برای خودم میسوزد حس میکنم خلوت بیابان را بر هم زده ام عجب جاده ی کوتاهی بود ابتدایش دعا کردم زود تر تمام شود اما... اما حالا نمیخواهم پایان این جاده ،پایان من است

بهاره

سلام نيما جان بنويس ديگه زود زود . منتظرتم

نازنین

سلام اين نمايشگاه کتاب امسال افتضاحی بود بر همه چيز دلمون به يک نمايشگاه درست حسابی خوش بود اونم اينجوری خوبه اسمش بين المللی خجالت اوره در مورد پی نوشت ۲ منم خوشحالم