و اينک پايان يک وبلاگ !!
کوله پشتیم رو باز می کنم ،
یک عالمه کار نکرده
حرف ناخوانده
شعر نانوشته
درست مثل یک خرابه روی سرم خراب شده
حس عجیبی بهم دست می ده
حسی مثل دویدن توی یک جاده بی انتها
حسی مثل خواندن یک شعر سهراب
حسی مثل غوطه خوردن توی دریا
یادم باشد که قبل از اینکه چمدانهایم را ببندم
حتما کوله پشتیم را خالی کنم
یادم باشد که کوله پشتی کارهای ناکرده
را لای کتابها توی چمدان به زور جا ندم
...
یادم باشد ، که حرفهای ناگفته را اینجا بنویسم
شعرهای نا نوشته را بر روی طرحدارترین کاغذهابنویسم
و بگذارم لای کتابهایم داخل چمدان
یادم باشد ، که خواهم رفت
یادم باشد ، که دیگر نمانم
یادم باشد ...
یادم باشد که یک قاب سنگی درست کنم
و برای همیشه اینجا را ساکن نگه دارم
و بگویم : قاب شیشه ای به خاطره ها پیوست
شاید مثل من ، مثل تو ...
یادم باشد
که هر شروعی پایانی دارد
و هر قابی یک روز شکسته خواهد شد
یادم باشد ، که این قاب شیشه ای را یک گوشه امن
میان یک خروار لباس تا شده قرار بدم که راحت نشکند
یادم باشد ، یک روز بیایم و با تو هم خداحافظی کنم
یادم باشد که باید بروم
یادم باشد که یک ساعت بخرم
تا لحظه جدایی یادم نرود
یادم باشد که روز رفتن خواهد آمد
یادم باشد که دلبستگی ها جای خود را به دلتنگی خواهند داد
یادم باشد ، یک عدد قفل بزرگ بخرم
و روی صفحه مدیریت کاربر قرار بدم
و یک قفل دیگر برای ورود به سایت
بعد بگویم :
من اگر سوی تو بر می گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم .
یادم باشد رفتنم را بازگشتی ست
یادم باشد که عبور خواهم کرد
یادم باشد ، چمدانم را پر کنم از نور
و دستانم را تهی از نفرت
یادم باشد وقتی نخواهد ماند
یادم باشد در روز خدا حافظی یک کلمه خاطره انگیز بگویم
یادم باشد ، به پایان رسیده ام
یادم باشد ، گوشه چمدانم یک قطعه را قرار بدهم
برای بلاگ آینده !
و برای شروعی تازه ...
یادم باشد و یادت باشد ...
"ثانیه ها از پس هم سپری شدند ، زمان گذشت ، سالها گذشت ، با تو زندگی کردم ، بهت عادت کردم ، کم کم زندگیم شدی ، باور کردم بودنت را و دوستیمان را ، بارها گفتم هر شروع پایانی دارد ، یادمه که اولین آشناییمون تقریبا بر میگرده به چهار سال و نیم پیش ، من بودم وتو بودی و خیلی های دیگه ! خیلی ها جاشون رو عوض کردند ، خیلی ها رفتند و خیلی ها با زندگی خداحافظی کردند ! زمان سپری شد ، باز هم من بودم و تو ! تو تعبیر تمام خاطرات ، غم ها و شادی هایم بودی ! قرار نبود دوستیمون اینقدر باقی بمونه ! گفته بودم می رم ، نگفته بودم ! آری پرشین بلاگ عزیز تقریبا چمدان هایم را بسته ام ، به زودی به سفر خواهم رفت و قصه من و تو به پایان خواهد رسید ، قصه ای که همیشه در گوشه دلتنگیم آن را حفظ می کنم ! و نگاهت را در یک جای امن حفظ خواهم کرد ، زود آمدم و دیر رفتم ! به دنبال خانه ای جدید می گردم و شاید قابی نو ، و هم چنان زندگی جریان خواهد داشت ، مرا دوستان زیادی خواهد بود و تورا دوستانی بیشتر ! زندگی جریان دارد تا روزی که من هستم ... راستی تو هم به جشن ترحیم یک قاب شیشه ای دعوتی ! پرشین بلاگ نامت را بر روی همه کاغذها سفیدم می نویسم و در اولین رودی که دیدم وسعت تمام خاطراتم در آن می گنجد خواهم ریخت ، خدا نگهدار پرشین بلاگ ! و به امید دیدار ! شاید روزی دیگر و در جایی دیگر دوباره به هم رسیدیم و دوباره من بودم و تو !راستی از شماها خدا حافظی نمی کنم ، چون به زودی به جشن تولد یک بلاگ جدید دعوتتون می کنم ... ، فعلا تا اون روز خدانگهدار ! "
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳۸ ق.ظ توسط نیما
چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦
من آنجا بودم
دیدم که شما اتفاق را هل دادید
و اتفاق آنقدر محکم افتاد
که دیگر بلند نشد !
اتفاق را زیر دست و پا له کردم
آنگاه محو نگاهت شدم
با این که نگاهت سراپا اتفاق بود
اتفاقی که نباید می افتاد
همانی که شما هلش دادید !
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٧ ق.ظ توسط نیما
شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦
شاید این مقدمه ، خیلی مقدمه خوبی برا بحث نباشه ولی خب به نظرم این مقدمه به بحثمون مربوطه ! ولی جریان نوشتن این پست به یک واقعه واقعی که طی چند روز اخیر برام اتفاق افتاد بر می گرده ! یکی از دوستهام که دو سه سالی از من بزرگتره و تقریبا پنج،شش سال هست که ازدواج کرده رو چند روز پیش دیدمش ! ازش درباره زندگیش که پرسیدم ،گفت زنش آلان به شدت دنبال طلاق گرفتن ازشه ، بعد از شش سال زندگی و داشتن یک بچه تصمیم جدایی گرفتن برام خیلی جای سوال داشت ، بخصوص که اینها واقعا به ظاهر همدیگه رو دوست داشتند ! برام خیلی جای سوال بود ! خلاصه دل رو به دریا زدم و ازش دلیلش رو پرسیدم ! باورتون نمیشه ، مثل خیلی های دیگه که دور و برمون هستند این رفیق ما هم با تمام زندگی خوبی که داشت ، فکر و ذهنش دنبال یک دختر دیگه بود ! دلیل دوستم هم موضوع بحث امروزه )مطالب ذکر شده نظر دوست من هست ):
(( عيد رو يادتون هست؟ فرشهای آويزون از بالكنها و پشتبومها. صدای آی فرش میشوريم، شُرشُر آب يادته. ماشين لباسشويی هی آب میگيره، هی خشك میكنه راه ميوفته و مياد وسط آشپزخونه. در و ديوار كفزده رو هی با دستمال بساب ولی هنوز خوب پاك نشده و باز دوباره و دوباره. مغازهدارها كيف میكنند. هر چی پودر و مواد شوينده ميارند همه رو مردم میبرند. خونه ريخت و پاشه، پردهها كنده شده، شبها چراغ رو كه روشن ميكنی تا اون فيها خالدونت معلومه. همه چی تميز. بازار چشمچرونی دزدكی داغ داغه !
غروب، كف خونه بدون فرش روی موزائيك يخ، بواسيرت ميزنه بيرون، به چی فكر ميكنی؟ بهبه چه بوی باحالی، بوی قرمه سبزی مياد، اين همه شستوشو، اينهمه كف و پودر و دستمال كثيف، رفته كله صبح توی صف، سبزی قرمه خريده. دو ساعت پاكش كرده، دستهاش سبز شده، هي اين بچه ميگه، مامان من جيش دارم، برو ديگه خودت، برو ميام ميشورمت.اَه.
حالا سبد رو بيار بريز توش، يه ساعت بايد بشوری، گِل نداشته باشه. خب حالا بيا و با ساتور و چاقو، تقتق، قرچقرچ خردش كن. خب حالا برو اون ماهيتابه گنده رو بيار و بريز توش جيز و جيز، سرخش كن، شد سه ساعت از صبح تا حالا مامان مامان، من گشنمه. آهای آهای ننه من گشنمه. پدرسگ میخواستی صبحونه بخوری الان چی بهت بدم. برو اون شير و كيك رو وردار كوفت كن. اَه.
حالا بيار بريز توی قابلمه، لوبيا بريز، آب بريز، گوشت بريز زياد شد، چه خبره اينطوری دو روزه بدبخت ميشيم دو تا تيكه بسه با نون بخورن. خب لباسشويی كارش تموم شد. اين همه ملافه رو ببره پشتبوم پهن كنه. مامان منم ميام بالا. نه خطرناكه، نميشه. منم ميام. ای پدرسگ دامنم رو انقدر نكش الان از تنم ميوفته. دم پايتتو بپوش بيا پدر سگ ای وای ظهر شد هيچ كاری نكردم. برم برنج درست كنم. بهبه چه قرمه سبزی شده، يا اهاه اين آب زيپو شد كه. حالا چه فرقی داره، باباش دراومده از صبح تا حالا!
آخ آخ شب شد .... سلام اومدی؟ اين بچهتو بگير بابام دراومد از صبح تا حالا واسه خودت توی اداره استراحت ميكنی بگيرش، پدر سگ رو. آخيش خوابيدند پدر سگها. يه نفسی بكشم. دستت رو بكش، اصلاً حوصله ندارم. خسته و مردهام. عجب حالی داریها. ولكن بابا، حالش رو ندارم. اه ولكن ديگه. بذار برای شب جمعه، الان نه. اه عجب سريشی هستیها. پس زودباش كارتو بكن حال ندارم. توی فكر كارهای فردا و شُمردن تيرهای سقف و بوی قرمه سبزی، برو اونور برم دستشويی كپه مرگمو بذارم، صبح يه خروار كار دارم.
اين زن همسايه رو ديدی. خونهاش برق ميزنه. مثل برف، لباسهای بچهها رو ديدی سفيد و تميزه، غذا ميپزه انگشتاتو باهاش ميخوری، خياطيش رو ديدی، عاليه، شورت ماماندوز ميدوزه حال كنی. از هر انگشتش يه هنر میچكه. خب ديدی، اين وسط چی گم شد؟!
تا حالا ديدی يه مادر به دخترش شوهرداری ياد بده، نه اينها رو نميگم، اون رو ميگم. همون ديگه، همون كارها رو، آهان، آره بابا ... تلويزيون و راديو، آخ آخ نه گناه داره، عيبه. فيلم حروم و قبيحه، مرتيكه پُررو اين حرفها چيه ميزنی؟! توی مدرسه هم كه باباشو درميارند، مدرسه جای علم و تحصيله، نه جای اين حرفها! بابا پس اين دختر و پسر بيچاره كجا بايد اين مسايل رو ياد بگيرند؟ چيكار بايد كنند؟ بابا ساقدوش هم كه ديگه ورافتاد. بابا چرا قرمه سبزی پختن رو ياد میديد ولی بقيه چيزهايی كه حتی از اينكار هم مهتره رو ياد نميديد؟ عيبيه؟ مگه اين يكی از مهمترين اركان ازدواج نيست؟ مگه جزء نيازهای طبيعی آدميزاد نيست؟ حالا نگاه كن، يك دو سه سالی پس از ازدواج چی ميشه، خوبه خب فشار بالا بوده تازه داره چشمای پسره باز ميشه، خب يه دوست داره كه اونهم يه دوست داره ( ولی اين يكی دختره ) خب اين دوسته هم يه دوست داره ( خب معلومه اينهم دختره يا بوده و اينا و ديگه ) بيا میخواهيم يه قهوه بخوريم، كاری نداريم. نمیخواهيم كاری كنيم، نه بابا زشته، حالا بيا، خب بريم. اُه اُه عجب تيكهای، موها مش كرده، توپ، مانتو كوتاه، آرايش خوشرنگ كه با لباسهاش سِت بود. بوی عطرش سرت رو گيج ميكنه، دستاش رو نشون نميده از بس ظرف شسته داغونه. برد زير ميز و دستكش دستش كرد از اون توريها كه آدم ميبينه يه جوريش ميشه. آره از اونا. ای بابا يه قهوه، شد يه قرار سينما، بعدش بريم خونهمون، بعدش بريم شمال و دوبی و ...، آره ديگه!
بابا زن خودش كه خوشگلتره، نه بابا چی ميگی با اون زير شلواری و جوراب سياه و بلندش با اون موهای كثيف و ژوليده پوليده از صبح تا شب فقط بلده در و ديوار بشوره، ايكبيری. بابا اين وسط چی گم شده؟! مقصر كيه كه به اين دختر و پسرها هيچی ياد نميده؟ زن و شوهر بچه دارند، بهم عادت كردند اينها ميشه اسباب استحكام زندگی! ميگه بچهدار شيد، زندگیتون خوب ميشه. عجب دليل محكمی! اون بچه چه بچهای ميشه!
اين قرمه سبزی، اين ملافه چرا هی عشق رو هُل ميده بيرون، جاش رو تنگ ميكنه. ای بابا زن اولش حرف زدنش قشنگ بود، صداشم قشنگ بود، خودشم قشنگ بود. راستی خارجیها هم اينطوريند؟! بابا چرا از رو فشار جنسی بايد ازدواج كنيم، ها چرا؟! نمیكنيم؟! خالی نبنديد چند درصد بخاطر تشكيل زندگی مشترك ازدواج میكنند؟! راستی نميشه ازدواج نكرد ولی با هم دوست بود و يا با هم زندگی كرد؟ عيبه؟! ببينم چه كار كنيم قرمه سبزی و ملافه، عشق رو هل نده بيرون؟ شده هووی عشق و ازدواج، راستی هوو خوبه يا بد؟ دوستی با شخص ديگه خوبه يا بد؟! ای مردای پُررو از شما بپرسن معلومه ميگيد خوبه ديگه.اينم اولش خوبه دو روز ديگه ميشه مثل اولی آره يا نه؟ نه نميشه اگه گفتی چرا؟ خب اينجا كه ديگه قرمه سبزی و ملافه نيست، هست؟! ای بابا بلند شو صبح شده پاشو برو وسايل ترشی بگير، ترشی درست كنی، گوجه رُبی آورده داد ميزنه گوجهاش هم خوبه. همش تقصير اين مردای بیغيرت و هوسبازه، مرتيكه نامرد. من رو باش كه عمرم رو پای تو هدر دادم. هزار راه نرفته رو هی رفته، هی كف كرده ... ))
صحبت از حق و حقوق زنها یا مردها نیست ، صحبت از یک حلقه گمشده این وسط هست که داره همه چی رو خراب می کنه !
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱۳ ق.ظ توسط نیما
یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦
اگر چه طي ماه هاي گذشته کارشناسان بسياري اعلام کرده اند حمله نظامي آمريکا و يا اسراييل به ايران به دلايل مختلف غيرمحتمل است، اما همچنان اظهار نظرهاي مقامات آمريکايي دراين زمينه ادامه دارد. از جمله اظهار نظرهاي ياد شده مي توان به نقطه نظرات کانديداهاي رياست جمهوري آمريکا طي هفته هاي گذشته اشاره کرد که درآن سرسختانه خواستار برخورد با ايران شده بودند. علاوه بر آن سناتور جو لیبرمن دراظهارنظري جنجالي گفت که "اگر تهران خواست بين المللي مبني بر توقف برنامه هسته اي اتمي را اجابت نکند، ايالات متحده بايد خود را براي استفاده از حمله نظامي عليه ايران آماده کند." اگر چه ايران بارها اعلام کرده که برنامه هسته اي معطوف به تهيه سلاح اتمي ندارد و اين برنامه را به منظور توليد برق دنبال مي کند. هيچ يک از آژانس هاي سازمان ملل نيز تاکنون از وجود برنامه معطوف به سلاح اتمي چيزي نگفته اند.
به دنبال اظهارات اين سناتورآمريکايي، سايت خبري آمريکايي "نيوزمکس"، يک نظرسنجي اينترنتي "ملي" راه اندازي کرده و با طرح اين سوال که "آيا ما بايد ايران را بمباران کنيم؟" از خوانندگان خود خواسته است که نظر خود را دراين زمينه بگويند. درجاي جاي صفحه نظرسنجي هم ذکر شده که " فوري" است. اين وب سايت خبري پرسيده است که با توجه به اظهارات سناتورليبرمن، به نظرسنجي جواب بدهيد. به نوشته گردانندگان اين سايت خبري، قراراست نتايج اين نظر سنجي دراختيار رسانه هاي عمده آمريکا و همچنين نمايندگان کنگره قرارخواهد گيرد: "ما مي خواهيم بدانيم شما واقعا چگونه درمورد اين موضوع جنجال برانگيز فکر مي کنيد منابع کليدي رسانه اي و ديگران مي خواهند نظر شما را بدانند." در ادامه سوالاتي طرح شده که درآن کارابودن تلاش هاي آمريکا براي مهار برنامه هسته اي ايران، اعتماد آمريکا به سازمان ملل براي متوقف کردن برنامه هسته اي ايران، همسان بودن خطر ايران با خطر صدام پيش ازحمله آمريکا، حمله به ايران، اينکه چه کسي بايد اين حمله را انجام بدهد و مواردي ازاين دست سخن به ميان آمده است.
اگرچه نظر سنجي هايي اينچنيني به صورت گسترده اي توسط رسانه ها ومراکز تحقيقاتي در آمريکا به صورت متناوب انجام مي شود، اما با توجه به حساسيت هاي زماني و پيامدهاي سياسي سخنان افرادي مانند جوليبرمن، واکنش هاي به موقع و گسترده مي تواند، نشان دهد که جامعه هدف، عملا چه نگاهي به اظهارات بي بنياد و مخرب کارگزاران آمريکايي درسطوح مختلف دارد. مزيت اين نظرسنجي آنلاين حداقل اين است که هرکسي مي تواند آن را پر کند.
هموطنان ايراني به خصوص درسراسر جهان، ازايران گرفته تا آمريکا، کانادا و اروپا مي توانند با ارسال نظرات خود، رويکرد جامعه ايراني را درخصوص مهلک بودن چنين اقدامي و خامي اظهارات ياد شده اعلام کنند. با کليک کردن بر روي آدرس زير مي توانيد وارد صفحه ياد شده بشويد و راي بدهيد. البته ذکر این نکته لازم به نظر می رسد که شرکت در این نظرسنجی به معنی مخالفت شما با تغییر این نظام نیست ، بلکه تنها به برگزار کنندگان این نظرسنجی این مطلب را یادآوری می کند که نژاد ایرانی نزادی متفاوت با عراق و افغانستان است و هم چنین وضعیت کنونی ایران حمله نظامی به این کشور رو تو جیه نمی کنه، و بطور قطع باید بدنبال روش های بهتر برای تغییر این رژیم در نظر گرفت ! بهرحال از این بوش احمق هرکاری بر میاد !خواهش می کنم حتما در این نظرسنجی شرکت کنید
جوابها را بدین گونه پر کنید :
1. Working
2. Yes
3. No , a lesser threat
4. Disagree
5. Neither Country
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ توسط نیما
جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦
زندگانی هنر بافتن پارچه زیبایی ست
زندگانی دوختن شادی هاست
و به تن کردن پیراهن گلدار امید !
زندگانی هنر ساختن پنجره بر بیداری ست
زندگانی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست
زندگانی آری ، به همین باریکی ست
در همین نزدیکی ست .

¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٠ ق.ظ توسط نیما
جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦
چهل سرباز – نسخه کربلایی رستم و اسفندیار
این اغراق تا بدانجا ادامه پیدا می کند که هدف اسفندیار از زندگی تنها بندی کردن رستم می شود و اسفندیار که از نبرد با رستم می هراسد به نحوی آن کودک را گروگان می گیرد تا رستم خود دست خویش را بندی کند !
این تا بدین جای قصه بود که تا همین جا روایاتی را آورده بودند که در شاهنامه نبود !
ظاهرا اسفندیار با همه سوابق درخشان شاهنامه می بایست به دو دلیل در سریال چهل سرباز تحقیر شود :
- دلیل اول همان شاهزاده بودن اسفندیار است که هدف در این سریال این است که بگوید شاهان انسانها هوسران و جاه طلبی بوده اند ، نویسنده سعی می کند لشکر کشی های اسفندیار در این سریال به عنوان یک وسیله ای برای جاه طلبی نمود کند ! ( در حالیکه فراموش نمی کنیم که افتخار مسلمان شدن ایرانیان؟!! و سایر اقوام تنها با همین لشگر کشی ها بوده است و ظاهرا اسلام هم با همین جاه طلبی ها گسترش پیدا کرد بر خلاف مسیحیت و یهودیت که بدون لشگر کشی به دلهای مردم راه یافت ) .
- دومین دلیل هم همان پیرو دین زرتشت و مبلغ این دین بودن است ، که سعی دارند با این ابزار در همین سریال با پیروان این آیین اصیل ایرانی به مخالفت بپردازند !
در ضمن شاید اگر سیر طبیعی شاهنامه طی می شد ، ابتدا باید داستان کاوه و ضحاک بازگو می شد ؛ که بنا به قرابت معنای این داستان با اتفاقات ، ترجیح داده اند که از این داستان بگذرند ! و شاید نبرد هفت خوان رستم هم بدلیل کمبود امکانات حذف شده ، نبرد رستم و افراسیاب ، و رستم وسهراب و آرش کمانگیر که جملگی بر این داستان تقدم دارند بررسی نشده اند اگرچه امیدوارم سایر این داستان ها نیز در این سریال بگنجد ! گرچه به نظر می رسد ، شروع از داستان رستم و اسفندیار به دلیل تاخر ، جایگاهی برای داستان های دیگر نگذارد !
جای بسی تاسف است که بعد از همین سال ، وقتی دست به کار بزرگ و تحسین آمیز شاهنامه سازی می کنند با تحریف شاهنامه قصد دارند اهداف خود را در آن تجلی دهند ! البته این موضوع کاملا نظر شخصی من هست ، به عنوان کسی که نبرد رستم و اسفندیار و رستم و سهراب را بارها خوانده است !

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٤ ق.ظ توسط نیما
دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦
قطعه قطعه ، گاه بی گاه
از تو می نویسم
ای همه هستی من
عشق من
ای ماندگار وطن من !
جریان این فامیل ما هم خیلی خیلی داره بامزه میشه ! این بنده خدا رو ما خیلی وقته که می شناسیم ولی ظاهرا بدجنس رو نکرده بود که جاسوس هست ما تا اینجاش رو می دونستیم که ایشون پژوهشگر بنیاد ویلسون هست و با یک سری از همکارهاش موفق شده بودند که طرح حمله به ایران رو از روی میز کار بوش دیوانه بردارند و به جای اون طرح مذاکره با ایران رو بگذارند ! ولی اینکه ایشون جاسوس بوده رو نمی دونستیم ! از وقتی هم که ایشون رو گرفتند ، دو سه تا از اقوام رو به وزارت اطلاعات دعوت کردند و ازشون چند تا سوال پرسیدند! خلاصه این رو گفتم که اگر یک روز دیدید که این بلاگ یا نویسندش رو بدلیل ارتباط با بیگانگان توقیف کردند ، بدونید بخاطر این خویشاوندی هست !
دیروز یکی از دوست های قدیمی ( سال اول دانشگاه ) رو جلوی درب سفارت سوئد میون اونهمه آدم که تو سر و کله همدیگه می زدند دیدم !( البته سوء تفاهم نشه من گذری رد می شدم !) خلاصه منتظر بود که اسمش رو صدا کنند که وضعیت ویزاش چی شده ! حدود صد نفر جوون دیگه هم منتظر بودند ... با هم صحبت کردیم و گفت که داره برای فوق لیسانس میره ! یاد گذشته ها افتادم و اینکه چقدر همدیگه رو دوست داشتیم و چه قرارهایی که با هم داشتیم ! همه و همه تباه شد ! اسمش رو صدا کردند و ویزا گرفت ! شاید اگر ویزا نمی گرفت و نمی رفت مجالی بود برای از نو ساختن ، شاید ... ولی دیگر او رفتنی شده بود !
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٥ ق.ظ توسط نیما
چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
۱ . می دونی نسل ما این وسط گیر افتاده درست وسط مدرنیته و سنت گرایی ! این وسط آویزون شدیم و هی داریم تلو تلو می خوریم ! این مساله رو توی همه چی می تونی ببینی ! نسل های قبلی تکلیفشون مشخص بود ، سنتی سنتی فکر می کردند و نسل های بعدی تقریبا مدرنیته فکر خواهند کرد ! این وسط ماییم که میون یک سری سنت و ارزش غرق شدیم و نمی دونیم که تکلیف ما با این سنت هایی که ازمون می خواند ولی قبول نداریم چیه !؟ نه میشه بهشون توجه نکرد و نه می تونیم قبولشون کنیم ! شاید دلیل خیلی از نا هنجاریهایی که می بینیم همین تلو تلو خوردن این وسط هست !
۲. این احمدی نژاد هم انصافا آدم جالبی هست ، نمی دونم چرا همه اعدادی که ایشون در میاره از بقیه دقیق تره ! تقریبا عادت کردیم که اعداد دقیق تر رو از زبان خود ایشون بشنویم ولی فاصله اعداد اینقدر زیاد هست که احمدی نژاد نهایتا گفت : اگر از من بدتون میاد لااقل دروغ نگید !
البته من بشخصه فکر می کنم دلیل پیشرفت سریع علمی احمدی نژاد هم این باشه که جدول ضرب خیلی خوبی داره !

۳. قابل توجه کنکوری ها : از هر چهار نفر کنکوری سه نفر قبول می شه ، صلوات ! حالا این نسبت رو اگر با زمان ما مقایسه کنی که از هر ده نفر یک نفر قبول می شد، یک فحش مادردار به این دولت می دی که الان کارگرهای ساختمانی هم فوق دیپلم دارند !( حتما اثرات این موضوع رو می تونی درک کنی )
۴. این روزها بلاگستان تقریبا تعطیله ! همه یا کنکور دارند یا امتحان نهایی و پایان ترم و ... ماشالا توی این ایران هم که امتحانات تمومی نداره ! واسه همین هرجا می ری زده تا یک ماه دیگه از آپ خبری نیست ، منم یک پست آماده کردم ولی ترجیح دادم که یک مقدار فعلا صبر کنم تا بقیه هم بیاند ! ولی خداییش خیلی واسم جالبه که ما بدون این سوسول بازی ها الکی الکی کنکور قبول شدی !
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٩ ب.ظ توسط نیما
دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
«من عاشقت بودم احمق...شعور نداشتی بفهمی...»
« من ِ الاغ عاشقِ تو آشغال بودم...میفهمی...میفهمی؟»
کمتر کسی رو میشه توی این دوره زمانه دید که تا بحال با این جملات آشنایی نداشته باشه ! اگرچه شاید این نحو ادبیات زیاد مناسب نباشه ولی احتمالا هر کدوم از ما برای یک بار هم که شده این جمله رو شنیدیم این جملات با وجود پارادوکس موجود یک ظرافت خاصی داره که همه ما ها رو به طور ناخودآگاه مجبور به استفاده از این جملات می کنه ! این جملات ترکیبی است از غرور و حسرت ، که توی اون گوینده از یک طرف بدنبال این هست که طرف مقابلش رو بکوبه و از طرف دیگه خودش رو کاملا وابسته به رابطه می دونه !
البته نمی دانم که واقعا اسم این رو بشه گذاشت ظرافت ، راستی چه جملات دیگه ای از این نوع می شناسید که شامل همین پارادوکس ظریف هست !
پ.ن ۱. شانزدهمین نمایشگاه کتاب زندگیم رو رفتم ، نمایشگاه کتاب رفتن تقریبا برای من یک عادت سالیانه حساب می شد ، حس خوندن کتاب ، حس قرار گرفتن توی محل نمایشگاه که پر بود از یک حس نوستالژی و یک دنیا خاطره ، ولی درست مثل همه اتفاقات زندگی ! یک روز همه چی خاطره می شه ! نمایشگاه کتاب هم برای من به خاطره پیوست ! بعد از اینکه برای اولین بار نمایشگاه کتاب رو در محل مصلای تهران و حضور تعداد محدودی از ناشران را شاهد بودم ! حالم از هز چه کتاب و کتابخوانی بود بهم خورد و تصمیم گرفتم به همون غوطه خوردن توی شهر کتاب کفایت کنم ! که هم زحمتش کمتره ، هم هواش بهتره ، هم توش کتاب بدرد بخورتر بیشتر گیر میاد !البته به قول اون آقا نمایشگاه کتاب نشون داد که در ایران دین و علم با هم عجین شده است ! بگذریم که علت عقب ماندگی مطلق علمی ما هم همین دین هست که با همه چی ما عجین شده است ! و به محض اینکه نمایشگاه وارد مصلا شد ، این معنویت شدید من رو زده کرد و با خودم عهد کردم تا نمایشگاه در این محیط روحانی هست ، پایم رو توی این محیط روحانی نگذارم !
پ.ن ۲ . در بین این همه خبر بد ، شاید چاپ مجدد روزنامه شرق که تا حدودی تغییر کرده غنیمتی باشه !
پ.ن ۳. سرم یک مقدار شلوغه واسه همین دیر به دیر آپ می کنم ! البته نه کنکوری دارم و نه امتحان پایان ترم خوشبختانه !
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٧ ق.ظ توسط نیما
پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
چيزی به پوسيدن ندارم
به زرتشت ميگويم
کاش بودی و تعميدم ميدادی
-مرد جاودانی رويا هام-
و باز ميکردی چشمهايم را
ديگر ارام نميگيرم
وقتی به گذشته آيينه مينگرم
که ميترسم از ناگزيرها
ميترسم از روزی که چشمی برای اينه نباشد
يا باشد و نخواهم
يا نبايد ببينم
من که ميخواستم شهرزاد تمام نا گفته ها باشم
چنان لال شدهام که قصه ام ميرقصد روی زبانها و
تنها نگاه ميکنم
و هر شب روی اين صندلی چرخان
به تمام شب پره ها شب بخير ميگويم
و ستاره ميشمرم تا خورشيد

¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٢ ق.ظ توسط نیما
